ما عشق را ودیعه به سودا گذاشتیم

(صحیفه‌ی عشق)

ما عشـق را ودیعـه به سـودا گذاشتیم

با خـون دل صحیفــه‌ی آن را نگاشتیم

خاریم اگر به چشم رقیبان، گناه نیست

وقتی به روزگــار به‌ جز گـــل نکاشتیم

سید محمدرضا شمس (ساقی)

هر جمعه فقط منتظر وقت ظهوریم

(ظهـــور)

کــوریم ولی طالب سرچشمه‌ی نوریم

خودباختـه اما همگی کــوه غـــروریم

‌یک هفته ریـاکـاری و دزدی و چپــاول

هر جمعه فقط منتظر وقت ظهــوریم

سید محمدرضا شمس (ساقی)
1398

به کار اگر که کسی دل مثال مور دهد

https://uploadkon.ir/uploads/1bee06_24مباش-غَرّه-و-افتاده-باش-همچون-تاک-که-سرو،-تن-به-تب.jpg

(درس همت)

به کــار اگــر که کسی دل، مثــال مــور دهد
دگــر مُحــال بــوَد تــن بـه حـــرف زور دهد

ز فرط غیــرت، چنـدان کند تــلاش معــاش
که درس همــت و اِسـتادگی، به مـــور دهد

چگــونـه می‌شــود آیــا کــه عـافیـت‌طــلبی
شــب سمـــور، بــه رنــــج لــب تنــــور دهد

مبــاش غَـــرّه و افتــاده باش همچون تــاک
که ســرو، تــن به تبـــر، از سـرِ غــــرور دهد

چـه روزگـــار غـــریبــی شـده‌ است امروزه
چنـان که زندگی از غصــه، بــوی گــور دهد

مشــو ز رحمــت حــق نـاامیـــد در عـــالــم
کــه حــق، مـــراد دل بنـــده‌ی صـــبور دهد

بخــواه حــاجــت خود را از او که بی‌تردید
اگر که مصلحـت افتــد، نه یک؛ کـــرور دهد

کسی که ره بسپارد به چشمــه‌ی خـورشـید
بـه شـام ظلمتـــیان، پـــرتـــوی ز نـــور دهد

کسی که غرق خدا شد جزای اوست بهشت
نه آن که دل به عبادت، به شوق حــور دهد

اگـر که نــور حقیقـت به سیـــنه‌ ها تـــابــد:
«کلیم را چه نیازی که دل به طور دهد؟» ۱

درین زمانه که هر کس به نفــع خود کوشد
خوشا کسی که عصایی، به‌دست کــور دهد

چنـان کـه (ساقی) کــوثــر به پاس همت او
بــه روز حشــر، بــر او ، از مِـی طهـــور دهد

سید محمدرضا شمس (ساقی)
1402/10/04

۱ـ استاد مجاهدی

وقتی به دست ظالمان در داشت می‌سوخت

«السَّلاَمُ عَلَیْكِ أَیَّتُهَا الصِّدِّیقَةُ الشَّهِیدَةُ»

(مادر داشت می‌سوخت)

وقتـی به دسـت ظــالمــان در داشت می‌سوخت
در پشـتِ در، زهـــرای اطهـــر داشت می‌سوخت

«محسن»، عــزیــز فــاطمـــه (س) مانند مـــادر
از ضربِ در، در بطــن مـــــادر داشت می‌سوخت

فضّــه، چــو شــد آگـــاه، از زخمــی جگـــرســوز
بر پهلـــوی زهـــــرا به بســتر، داشت می‌سوخت

وقتی عــزیــز مصطفی (ص)، می‌سوخت از درد
در آسمـــــان، قلــب پیمبــــــر داشت می‌سوخت

از ایـــن مصیـبـت نیــــز بـــا انــــدوه و مـــاتـــم
جبــریـــل هم با دیــده‌ای تـــر داشت می‌سوخت

آه از نهــــاد کــودکـــان بـــرخــاست تـــا عـــرش
وقتــی که مــــادر همچــو آذر داشت می‌سوخت

یک سو حســن، گـــریـــان بــه همــــراه بـــــرادر
سوی دگر زینـب چو خواهـــر داشت می‌سوخت

وقتــی گـــرفــت آتــش، در و دیـــــوار خــــانـــه
بـا کــودکــانش نیـــز حیــــدر داشت می‌سوخت

تنهـــا نه حیـــدر ســوخــت آن جـا با عـــزیـــزان
از این غــــم جــانســوز، داور داشت می‌سوخت

«دیــــوار، دم مــی‌داد و در، بـــر ســیـــنـه می‌زد
محـــراب می‌نـالیـد و منـــبر داشت می‌سوخت»

خــانــه نه تنهــا ســوخــت در آتـش کـه گــویــی
در شعلـه‌های خصــم، کــوثــر داشت می‌سوخت

«کــوثــر» نه تنهــا ســوخــت بلکــه در حقیـقت
ای وای مـن! قــــــرآن سراسر داشت می‌سوخت

آن خــانــه‌ای که بــوســه مـی‌زد جبـــرییـــل‌اش
در آتــش خصـــــم ســـتمگــر داشت می‌سوخت

آن خـــانـــه‌ای کــه سجـــــده‌گــــاه انبــــیا بـــود
در دسـت کفّـــــار بــداختـــــر داشت می‌سوخت

آتـــش بــه جــــــان شـیعیـــــان افتـــــاد وقتــی
دیدند خــانـه همچو مجمـــــر داشت می‌سوخت

تکثــــــیر شــــد چــــون آینــــــه، داغ عظیـــمی
وقتــی که یک جمـــع مکسّــر داشت می‌سوخت

هم عــــرشِ حــق ، همنــالــه با آل پیمبــــر (ص)
هم فــــرش از بیـــداد کـافـــر داشت می‌سوخت

از داغ زهــــــرا (س) سـوخـت در قلـب سماوات
خورشید که چون ماه و اختر داشت می‌سوخت

در پیــش چشـــــم دشمنـــــــان بـــی مــــــروّت
مــولا چو شد بـی یــار و یاور داشت می‌سوخت

وقتــی به پــایــان آمــد این شعــــر جگـــرسـوز
دیدم قــلم چون شعر و دفتـر داشت می‌سوخت

القصـه : وقتی قلـب کــوثــر، داشت می‌سوخت
از سوز غــم، (ساقی) کــوثــر داشت می‌سوخت.

سید محمدرضا شمس (ساقی)

از چه پنهان گشته‌ای ای نازنین! از چشم‌ها

اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یٰا قائِمِ آلِ مُحَمّد (عج)

(از چشم‌ها)

از چه پنهان گشته‌ای ای نازنین! از چشم‌ها
ای چراغ روشنی‌بخش زمین! از چشم‌ها

سال‌ها در انتظارت ندبه‌ها سر داده‌ایم
گرچه پنهان گشته‌ای ای مه‌جبین! از چشم‌ها

جغد شوم جنگ و نخوت سایه افکنده به سر
اضطراب ملّت ما را ببین از چشم‌ها

چشمِ ما انگشتر و بینایی ما چون نگین
از گناهِ ماست کافتاده نگین از چشم‌ها

پیش رو چیزی نمانده از دو روز عمرِ ما
می‌توان بینی نگاهِ واپسین... از چشم‌ها

هم تو پنهانی و قبر بی ضریح مادرت
فاطمه، آن همسر حبل‌المتین از چشم‌ها

ما گنهکاریم اگرچه از چه پنهان گشته است
بارگاهِ دختِ ختم‌المرسلین از چشم‌ها ؟

شرم دارم از خدا ، اما گمان دارم چرا ؟
هست پنهان مرقد آن دل‌غمین از چشم‌ها

تا مبادا رنگ بازد کعبه‌ی حق در نظر...
هست پنهان مدفنش روی زمین از چشم‌ها

ای فروغ دیده‌ی چشم‌انتظاران! می‌شود
دیده گردی از یسار و از یمین از چشم‌ها

چون نشسته دیده‌ها را گَرد عِصیان و گناه
پرده برگیر ای امام راستین! از چشم‌ها

گر که قسمت نیست تا بینم تو را در این جهان
چون ربوده گرد غم، نور مبین... از چشم‌ها ـ

کاش گیری گَرد غم را با نگاه دلکش‌ات
وقت مرگم در نگاهِ آخرین، از چشم‌ها

(ساقیا) خواهی اگر بینی رخ آن گلعذار
پاک کن گَرد ِ گناه ِ آتشین... از چشم‌ها

سید محمدرضا شمس (ساقی)

سخت است که هی دم زنی از عشق فراوان

(وعده و پیمان)

سخت است که هی دم زنی از عشق فراوان
اما رَوَد از یاد تو آن وعده و پیمان

آن روز که دیدم گل رویت به تو گفتم:
لبخند تو کرده‌است مرا ، واله و حیران

دل بستی و دل بردی و ناگاه برفتی
چه زود رسیدی به خط قرمز پایان؟

برتافتی از روی من آن روی منیرت
من ماندم و تاریکی شب‌های بیابان

گویی که تو از قافله‌ی گنج‌وَرانی
اما منم از قافله‌ی قافله‌گیران

من ساکن کوخی که خراب است به شوش‌ام
تو ساکن کاخی به بلندای شمیران

در سلسله‌ی عشق تو عمری‌ست اسیرم
تو بی‌خبر از سلسله و سلسله جنبان

مانند کویری که ترک خورده ز خشکی
چون دیر زمانی‌ست که دور است ز باران ـ

من تشنه‌ی ته جرعه‌‌ای از آب حیاتم
اما تو شدی مست ز سرچشمه‌ی حیوان

سرخ است گل روی تو از رونق بازار
زرد است ولی روی منِ بی‌سر و سامان

من شاخه‌ی خشکیده‌ای از باغ خزانم
آن شاخه‌ی درمانده‌ی در بندِ زمستان

اما تو دل‌انگیزتر از فصل بهاری
مانند گل نسترنی در دل گلدان

هرچند که پژمرده و افسرده‌ترینم
اما تو فریباتری از قالی کرمان

دل می‌کَنم از (ساقی) و میخانه و مستی
اما تو مرا جرعه‌ای از عشق، بنوشان.

سید محمدرضا شمس (ساقی)