بار دیگر دست ظلم از آستین آمد برون

https://uploadkon.ir/uploads/e92021_24بارِ-دیگر-دستِ-ظلم-از-آستین-آمد-برون.jpg

"در رثا و عِلل شهادت سیّد محرومان"

(دکتر سیّد ابراهیم رئیسی)

بارِ دیگر دستِ ظلم از آستین آمد برون
کرد سَرو ِ سرفراز باغ میهن را نگون
اژدهایی هفت‌سر که میخورَد پیوسته خون
ای دریغ از غفلت اهل وطن، مانده: مَصون

آنکه پنهان کرده خود را سال‌ها زیر نقاب
تا ببلعد کلّ ایران را به نام انقلاب


چشم خود را باز کن ای هموطن بیدار باش
نیّت دشمن بخوان و بعد ازین هشیار باش
آگهْ از اندیشه‌ های شومِ استعمار باش
کُن کلاهِ خویش را قاضی و در پندار باش

تا بدانی که چرا کشتند "ابراهیم" را ؟
بی‌گمان باید شناسی توده‌ی بدخیم را


آن گروهی که ندارد جز چپاول را به یاد
توده‌ی بدخیم باشد که از آن، خیزد فساد
اختلاس و رانتخواری می‌دهد کشور به باد
می‌شود بیمار چون از رانتخواری، اقتصاد

دشمنان کشورند و دم ز ایران می‌زنند
چون قدم از ابلهی در راه شیطان می‌زنند


این قماش حیله‌گر که راهٍ کج پیموده‌اند
از توَرّم، دم به دم بر مال خود افزوده‌اند
گویی از اوّل همه فکر چپاول بوده‌اند
کز دنائت در خیال خویشتن آسوده‌اند

دم زنند از انقلاب و در مَصاف رهبرند
آتش‌‌افروزند و جمله تنبل و تن‌‌پرورند


بیم‌شان بود از مَرام سیّد عالی‌مقام
که علیه مُفسدان مُلک ، دارد اهتمام
نیست فرقی نزد او ظلم و فساد خاص و عام
هرکه شد جرمش مُسجّل می‌کِشد او را به‌دام

فرقه‌ای که بود در امر ترور ها مُستعِد
ریخت طرح حذف این مَردِ عدالت را به جِد


اهل ایران‌اند و دل بر غربٍ شیطان بسته‌اند
از حقارت با شیاطین، عهد و پیمان بسته‌اند
عهد و پیمان‌ها به نابودی ایران بسته‌اند
هم کمر، بر کشتن خلق مسلمان بسته‌اند

تسلیت گویند؛ اما قهقهه سر می‌دهند
با رذالت بر تنور ظلم و عِصیان، می‌دمند‌


‌سود این قوم خطاکار است در خواری خلق
چاره ساز کار ایشان است ناچاری خلق
چون طبیبی که بَرَد بهره ز بیماری خلق
چشم می‌دوزند بر رنج و گرفتاری خلق

مثل زالو این جماعت خون انسان میخورند
گرچه می‌خوانند خود را خائنان ، اندیشمند


هم‌سخن! تصویر کُن با شعر ، راه و چاه را
نقش کن با خامه‌ی خون، فرقه‌ی گمراه را
این چپاول‌ پیشگان و تشنگانِ جاه را
کن عیان بر مردمت این آبِ زیرِ کاه را

تا توانستند بر طبل تباهی کوفتند
تا که کم‌کم زیر این مَردِ خدا را روفتند


تسلیت گویم کنون بر رهبر و خلق غیور
در رثای سیّد مظلوم ، آن مَرد صبور
همچنین آن همرهانِ مَست، از جام حضور
که ز تاریکی گذر کردند تا معراج نور

نام‌شان جاوید و روح پاکِ آنان شاد باد
(ساقی) کوثر ، شفیع جمله در میعاد باد.

سید محمدرضا شمس (ساقی)
1403/02/31

مستزادبند

مستزادبند

(شب جنون)

دلخسته‌ام ز خویش و ز خویشان رمیده‌ام
در این جهان دون

جز رنج و مسکنت چو به عالم ندیده‌ام
گردیده‌ام زبون

آری... چو آفتاب ِ به پایان رسیده‌ام
در این شب جنون

بی‌تابم و غمین
با قلبی آتشین


عمرم به راهِ مِهر و وفا طی شد ای دریغ
دردا ز روزگار

در پای کوه عشقم و معشوق ، بر ستیغ
آن یار جانشکار

در کف گرفته‌ام دل و در دست یار ، تیغ
چون وقت کارزار

درمانده و ، اسیر
سرگشته در کویر


از عشق ، غیر رنج و مذلّت نشد نصیب
در زندگانی‌ام

بیمار روی یارم و درمانده‌ی طبیب
در ناتوانی‌ام

مشهور خاص و عامم و در شهر خود غریب
وای از جوانی‌ام

بختم سیاه شد
عمرم ، تباه شد


باید که فکر عشق ، کنم از سرم برون
چون دلشکسته‌ام

چون سروِ قامتم شده از رنج و غم نگون
در غم نشسته‌ام

شد سینه‌ام ز محنت این عشق ، غرق خون
از بس‌که خسته‌ام

ای وای... از دلم!
هیچ است حاصلم


عشقی که رَه به کوی حقیقت نمی‌بَرد
بی‌شک بوَد مَجاز

معشوق اگر که پاسخ عاشق نمی‌دهد
باشد ز کبر و ناز

وقتی که راه عشق ، ز بی‌مهری است سَد
زآن رَه کن احتراز

خود را مکن تباه
در راه ِ اشتباه!


عشقِ مَجاز را ، نتوان عشق برشمرد
باشد همه فریب

دل را نمی‌توان به چنین قصه‌ای سپرد
این قصه‌ی غریب

عشق است آنکه حاصل آن است بُرد بُرد
بر دل بزن نهیب

کن باز چشم خویش
ای عاشق پریش!


(ساقی)! مبند دل به دلی که سیاه هست
در زندگانی‌ات

این عشق نیست ، خواری و راهت به چاه هست
سازد چو فانی‌ات

فانی شوی اگر که در این ره ، گناه هست
گویم نهانی‌ات:

بگذر ز عشق کور
با عزت و ، غرور...

سید محمدرضا شمس (ساقی)
1402/01/15

عزت و ذلت است دست خدا

"وَ تعزّ مَن تشاء وَ تذلّ مَن تشاء"

کــار اگر شـد فقـط بــرای خــــدا

چــه نیــازی بـوَد بـه روی و ریـــا

نکنــد فهــم هر کس ایـن عنــوان

عـزت و ذلـت است دست خـــــدا

سید محمدرضا شمس (ساقی)

ای بی‌خبر ز من! تو مرا جستجو مکن

(ژاژخا مشو)

ای بی‌خبر ز من! تو مرا جستجو مکن
قلبم شکسته است مرا زیر و رو مکن

خون داده‌ام به راه وطن وقت عاشقی
صحبت ز عاشقان وطن بی وضو مکن

صد کندوان عسل ز دهانم چکیده است
انگشت زهر را تو به کندو فرو مکن

قید شرف مزن! مشو پابند ناکسان
خرج کثافتان به جهان ، آبرو مکن

لب را به یاوه وا مکن و ژاژخا مشو
با گوشه و کنایه، مرا تندخو مکن

بر تن مکن لباس نزاع و نقاق را
پیرانه‌سر رسیده مرا جنگجو مکن

گر روزنی ز نور هدایت بوَد تو را
کینه نوَرز و خاک بر این کورسو مکن

وقتی لباس معرفتت پاره پاره است
هر پاره را به پاره‌ی دیگر رفو مکن

وقتی خیانت است تو را در خیال خام
بگذر از این خیال و قدم سوی او مکن

بوی تعفن‌ات همه جا را گرفته است
این لاشه را به دور کن از خویش؛ بو مکن

آبی بزن بر این تن گندیده از هوس
خود را اسیر گورکن و مرده شو مکن

هی زل نزن در آینه ، ننگر به روی خویش
ابلیس و نفس را تو به هم رو به رو مکن

آبی بزن بر آتش این نفس‌ بلهوس
آتش برای آخرتت ، آرزو مکن

دان مغتنم دقایق این روزگار را
گِرد گنه مپیچ و گنه جستجو مکن!

ای ناخلف که دم زنی از صدق و معرفت
این قصه را برای کسی بازگو مکن

ظرف صبوری‌ام به نهایت رسیده است
هشیار باش و خون به دلم تا گلو مکن

من (ساقی) شراب وفا و مَحبّت‌ام
سنگِ عِناد و بغض، رها بر سبو مکن

سید محمدرضا شمس (ساقی)
1401/10/15

توسن علم و فقاهت تا به دستت گشت زین

(صادق آل عبا)

توسن عِلم و فقاهت تا به‌دستت گشت زین
تاختی بر جاهلان با منطقِ حق الیقین

صادق آل عبایی و شدی بر شیعیان
رهنما در زندگانی تا به فردوس برین

پایه ریز مکتب فقه و اصولی در کمال
عالٍمان چون کودکی هستند نزدت خوشه‌چین

وارثِ یاسین و طاهایی و باشد منطقت!
مُنطَبق با جمله‌‌ی آیاتِ قرآن مبین

شرع را در آسمان عِلم، دادی بال و پر
سایه افکندی به بال مَعرفت، روی زمین

جانِ دیگر داده‌ای چون بر احادیث و علوم
آفرین‌گوی تو باشد حضرت جان آفرین

همترازت نیست در عِلمٍ الهی در جهان
نیست بین عالمان در عِلم، مانندت وزین

چون هُشامِ بن حَکم‌ها و مُفَضَّل‌ها به صدق
سوده‌اند از عجز بر محرابِ درگاهت جبین

ذوالفقار عِلم را در دست داری چون علی
می‌زنی بر فرقِ بدخواهان و دشمن‌های دین

کرد ویران مکتبِ تو ، خانه‌ی تزویر را
با بیانِ صادقت همچون امیرالمؤمنین

ریختی بر هم بساطِ جهل و ظلمت را به عِلم
نور بخشیدی به قلب شیعیان راستین

جایگاهت در مدینه هست همتای رسول
در میان دشمنان شیعه هم هستی امین

شهد نوشاندی به کام خلق، با عِلم و عمل
زهر بر کامت اگرچه کرد منصور لعین

مرغ روحت کرد تا پرواز، سوی آسمان
شد دل اهل مدینه در غم مرگت حزین

تیره‌گون شد آسمان از این مصیبت گوییا:
بر زمین افتاد ماه و گشت با ظلمت قرین

آرمیدی در گلستان بقیع اما دریغ...!
کرد ویران دستِ جهل و کینه آن حصن حصین...

مرقدت بی بارگه باشد اگر که در بقیع
هست دشمن از عِنادِ خویش نزدت شرمگین

شیعه‌ی آل علی، پاینده از عِلم تو شد
عالَم اسلام می‌باشد علومت را رَهین

مِثل خورشیدی فروزان تافتی تا بر جهان
آسمان شد از فروغ یک نگاهت نقطه‌چین

گفت (ساقی) در مَدیحت چامه‌ای را با خلوص
دارد امّیدی که در محشر شوی او را معین.

سید محمدرضا شمس (ساقی)
1402/02/23

مانده‌ام با خاطرات تلخ دورانی که نیست

(خاطرات)

مانده‌ام با خاطراتِ تلخِ دورانی که نیست
کوچه و پس‌کوچه‌ها و آن خیابانی که نیست

یادم آید آن صفا و دوستی‌های قدیم
سادگی‌ها و مرام و عهد و پیمانی که نیست

می‌رَوَم پای پیاده ، پا به پای کودکی
از مَسیر خانه‌ سوی آن دبستانی که نیست

گاه‌گاهی می‌زنم پرسه میان کوچه ها
یادِ آن ابرو کمان، گیسو پریشانی که نیست

می‌نشینم در کنارِ پنجره، وقت سکوت
با خیال آن گلِ خوشبوی گلدانی که نیست

شهرِ من، پُر بود از باغ و گلستان و انار
شهره بود این شهر، با آن باغ و بستانی که نیست

خانه‌ی مادر بزرگ و قصه‌های دلنشین
روزهای جمعه با آن دودِ قلیانی که نیست

خانه‌ای که بود سرشار از نشاط و عاطفه
عمه‌ها و آن عموی بهتر از جانی که نیست

با خیال کودکی‌ها ، یاد مادر می‌کنم
پای آن میزِ سماور، چای و فنجانی که نیست

می‌نشینم در کنار برکه‌ای از اشک‌ها...
با خیالِ بهترین بابای خندانی که نیست

در کنار خواهران بهتر از جانی که هست
در خیالم می‌نشینم توی ایوانی که نیست

آه از عمری که (ساقی) رفت و دیگر برنگشت
روزهای کودکی و ، روزگارانی که نیست.

سید محمدرضا شمس (ساقی)
1403/01/24

ای داده جان به راه خدا حمزه

(حضرت حمزه سیدالشهداء)

«شیر نبرد»

ای داده جان به راه خدا ، حمزه
یار نبی، به وقت غزا ، حمزه

بودی به «جنگِ بدر» سپهسالار
بر دفع دشمنان خدا ، حمزه

ای بهترین ز نسل بنی هاشم
همچون علی ز شأن و صفا ، حمزه

در آسمان مَعرفتی بی شک ـ
رخشان‌تر از سُهیل و سُها ، حمزه

شیر نبرد عرصه‌ی هیجایی
ای فاتح الغزا ز قضا ، حمزه

از بُغض هنده همسر بوسفیان
آن زاده‌ی عناد و جفا ، حمزه !

کُشته شدی به «جنگ اُحد» زیرا
کُشتی ز بس ز خصم دغا... حمزه

شد سینه‌ات دریده به دستورِ
عفریته‌ی اسیر زنا ، حمزه

آن کس که بود جدّه‌ ی ناپاک ِ
شخص یزید بی سر و پا ، حمزه

شخصی که کُشت شاه شهیدان را
در سرزمین کرب و بلا ، حمزه

تو سینه‌ات دریده شد اما او...
بُبریده شد سرش ز قفا ، حمزه

ای نور چشم حضرت پیغمبر
ای یاور رسول خدا ، حمزه

خوانْدت نبی به نزد مسلمانان :
محبوب قلب خود ز وفا ، حمزه

مَدحت نگفته است کس آن گونه
که بوده است و هست سزا ، حمزه

باید تو را ستود و سخن‌ها گفت
چون لایقی به حمد و ثنا ، حمزه

نامت شده‌ست حک به دل تاریخ
«سیّد» به لوحه‌ی «شهدا» ، حمزه

بر (ساقیِ) غمین، نظری فرما
در رستخیز روز جزا ، حمزه...

سید محمدرضا شمس (ساقی)
1403/02/04

ای دریغا... غافلیم از روزگار

(حزب باد)

ای دریغا... غافلیم از روزگار
که کِشد از گُرده‌ی انسان دمار

چون خداباور ، نباشد بنده‌ای...
دست کی می‌گیرد از شرمنده‌ای

آدمیت ، رخت بسته از میان
بنده‌ی پول‌اند اکنون بندگان

گرچه دایم دم زنند از دین و حق
نیست قول و فعل ایشان منطبَق

از شریعت ، عاری‌اند و با ریا...
هست بر لب‌های‌شان ذکر خدا

چون خدای خلق می‌گردد دِرَم
می‌دهند از دست ، دستان کرَم

از مسلمانی به غیر از ادعا
گو چه داری طبق گفتار خدا

دین اسلام است دین همدلی
در مسلمانی نباشد کاهلی

دین حق، تنها نماز و روزه نیست
در تعالیم این‌چنین آموزه نیست

دستگیری ضعیف و بینوا
شرط دینداری‌ست از سوی خدا

عدل و بیداد است فعل نیک و بد
با عدالت کن ضعیفان را مدد

کن حذر ، از اهل بیداد و ستم
گر به باطن می‌زنی از عدل، دم

با صداقت گر دهی دل بر خدا
می‌شوی فارغ ، ز بند غصه‌ ها

گِرد این قوم ریاکاران ، مپیچ
که ندارد حاصلی ارزنده هیچ

از مُلوّن طینت‌تان، کن اجتناب
چهره، را پنهان مکن زیر نقاب

کن رها این فرقه‌ی گمراه را
تا دهی تشخیصِ راه از چاه را

جز به راه حق مَرو در زندگی
تا کنی درکِ امور بندگی

بنده‌ی حق راهش از شیطان جداست
چون که پیوسته ، خدایش رهنماست

نزد آن‌که، گوهر اندیشه سُفت
جیفه‌ی دنیا نمی‌ارزد به مُفت

می‌بُرد دل را از این دنیای دون
تا شود از آفت و شرّش مَصون

هر که حزب باد را ، کرد اختیار
می‌کند خود را به دست خویش خوار

در مسیر باد ، هر کس خانه ساخت
خانه را با دست خود ویرانه ساخت

(ساقیا)! در زندگی اندیشه کن
حق‌پرستی را مرام و پیشه کن

سید محمدرضا شمس (ساقی)
1403/01/29